شبستر عید نوروز




امروز صبح ساعت ۷ قرار بود که با پسرخاله هایم برویم شبستر که ساعت ۶ بیدار شدیم دیدیم که به شدت باران میبارد پس تصمیم گرفتیم حاضر بشویم و تاوقتی که باران کم نشده است نرویم . ساعت ۸و نیم دیدم که باران کم شده است و رفتم مامان را بیدار کردم و گفتم باران کم شده است و زنگ بزنیم به مهرداد ( پسرخاله ام) تا برویم چند بار زنگ زدیم اما خوابیده بودند بعد از مدتی بازم زنگ زدیم و دیدیم که جواب دادند و قرار گذاشتیم و ساعت ۹ از خانه خارج شدیم و رفتیم ناهار اجان را دادیم و یک ربع بعد پسرخ
اله ام رسیدند و رفتیم سنگک خریدیم و به راه افتادیم در راه چند بار ایست ۵ دقیقه کردیم و بعد یک ساعت رسیدیم .

اول رفتیم به قره کهریز و از انجا آب برداشتیم و به دستشویی رفتیم و کمی ماشین را تمیز کردیم و بعد از مدتی آمدیم به شند آباد تا صبحانه رو بخوریم بعد از چند دقیقه رسیدیم شند آباد و املت را حاضر کردیم و در ان مدتی که میپزید رفتیم چند تا عکس دور بر شکوفه ها انداختیم و امدیم صبحانه را خوردیم بعد مدتی منو پسرخاله هایم (مهرداد و محمد ) تصمیم گرفتیم هیزم جمع کنیم و آتش روشن کنیم به مدت ۲۰ دقیقه هیزم های زیادی جمع کردیم و گازوعیل را از ماشین برداشتیم و تصمیم گرفتیم که روشن کنیم . اما به دلیل باد زیاد اصلا نتوانستیم روشن کنیم و مجبور شدیم که از بزرگ تر ها کمک بگیریم که بالاخره روشن کردیم .

بعد از مدتی من و محمد با ماشین رفتیم که هیزم پیدا کنیم بعد از یک ساعت با هیزم های بسیاری آمدیم و آتش رو پر شعله تر کردیم و نشستیم دورش .

بعد نیم ساعت ابر های بارانی نزدیک ما شدند و به مدت ۳ دقیقه باران بارید و قطع شد و....
وسایل ناهارو حاضر کردیم و خورشت و برنج را گذاشتیم کنار آتش تا گرم شوند بعد چند دقیقه ناهار گرم شد و مشغول خوردن شدیم و خیلی هم چسبید😉
بعد تموم کردن ناهار کمی استراحت کردیم و برای رفتن به دستشویی به قره کهریز رفتیم .
وقتی رسیدیم شند آباد منو محمد رفتیم کمی ماشین روندیم و رسیدیم و باز هم رفتیم هیزم جمع کردیم و کمی میوه خوردیم و کم کم برای رفتن به تبریز اماده شدیم . قبل از جمع کردن وسایل چایی خوردیم و کم کم پتو و زیلو را جمع کردیم و سوار ماشین شدیم که برویم اما ماشین ما استارت نخورد و مجبور شدیم هل بدهیم ؛ بعد چند دقیقه هل دادن خسته شدیم و آواره ماندیم اما به صورت لحظه ای مهرداد استارت زد و روشن و شد و به راه افتادیم

97.1.9

امروز صبح ساعت10 از خواب بیدار شدم و به مامان گفتم واسه صبحانه مربا میخورم چون خیلی وقت بود نخورده بودم . و دور و بر ساعت 12 هم حاظر شدیم تا برویم بیرون گردش .

از خانه خارج شدیم و  رو به روی کوچه مان در ایستگاه اتوبوس منتظر ماندیم اما دیدیم که اتوبوس نمیاید و تا فروشگاه جانبو پیاده رفتیم و انجا اتوبوس رسید و سوار شدیم و در میدان ساعت پیاده شدیم و رفتیم در حیاط موزه انجا پر از مسافرانی بود که به شهر زیبایمان آمده بودند . در حیاط موزه بازارچه ای تشکیل داده بودند و وسایل اشپزخانه و خوراکی و... میفروختند . ما از انجا یک بسته لواشک زرشک و یک عدد قاشق چوبی خریدیم و بعد از انجا خارج شدیم و به سمت پاساژ سهند رفتیم و انجا یک آبمیوه نوشیدیم و به سمت خانه برگشتیم .

97.1.8

دیروز از ساعت 1 شب مامان و بابا که خوابشان می آمد رفتن بخوابن مامان هم گفت زود بخواب تا صبح ساعت 10 برویم گردش منم گفتم باشه .  اما چون خوابم نمی آمد تا ساعت 2 مشغول با گوشی بودم و در گروه های گیم بحث میکردیم بعد از اینکه خسته شدم فیلم باز کردم و کمی فیلم نگاه کردم و ساعت 4 کامپیوتر را بستم و نیم ساعت هم  چت کردم و خوابیدم و انتظار داشتم ساعت 10:30 یا 11 بیدار بشوم اما نتوانستم و ساعت 12:30 از خواب بیدار شدم و صبحانه را خوردم و به مامان گفتم برویم بیرون اما مامان گفت دیگه دیره و مجبور شدم خودم بروم ... اول رفتم نان سنگک خریدم و ساعت 1:15 دقیقه رسیدم خانه و بعد دیدم که مامان نمیرود بیرون خودم دوچرخه ام را برداشتم و رفتم گردش ...

مترو  تبریز

صبح روز یک شنبه ساعت 11 از خواب بیدار شدم و دیدم مامان و بابا صبحانه شان را خورده اند منم کمی با گوشی مشغول شدم و ساعت 11:15 دقیقه صبحانه ام را خوردم با خاله و پسرخاله ام قرار گذاشتیم با مترو به شاه گلی برویم  کم کم حاظر شدیم و میوه و وسایل برداشتیم و ساعت 12 ازخانه خارج شدیم و پدرم خاله ام را برداشت و مارا در میدان ساعت پیاده کرد و رفتیم داخل ایستگاه بعد از دو طبقه پایین امدن تیکت مان را خریدیم و یک طبقه پایین هم امدیم و رسیدیم و بعد از 5 دقیقه قطار رسید و سوار شدیم 15 دقیقه بعد رسیدیم شاه گلی

کمی پیاده روی کردیم و بعد نشستیم استراحت کردیم و میوه و شیرینی خوردیم و باز هم به راه افتادیم و تا ساعت 3 بازی کردیم و پیاده روی کردیم و.... بعد از مدتی پسرخاله ام  با ماشین آمد و مارا برداشت و رفتیم خانه...

97.1.6

روز شنبه یعنی دیروز تصمیم گرفتم دیتا بکاپ رینبو سیکس را نصب کنم به برنامه ی استیم . اما به دلیل آپدیت 4 گیگی که کلا شده بود 54 گیگ موفق نشدم . بعد از چند روز تصمیم گرفتم که دیتا بازی را دانلود کنم که 64 گیگ بود . برای دانلود دیتا بسته نامحدود شبانه خریدم و از ساعت 1 شب فعال شد . تا ساعت 1:45 دقیقه بامداد با گوشی کار کردم و بعد نت گوشی رو هاتسبات کردم به کامپیوتر تا دیتا را دانلود کنم  ساعت 2 بامداد دانلود استارت شد و منم خوابیدم .

صبح ساعت 8 بیدار شدم و دیدم که ارور رخ داده 30 و  گیگ رفته از دانلود مجبور شدم گوشی رو ریستارت کنم  و از اول وصل کنم . بعد از ریستارت باز هم هاتسبات کردم چون تا ساعت 11 نت داشتم نامید نشدم و گذاشتم که دانلود ادامه یابد . ساعت 10 دوباره بیدار شدم و دیدم که 60 گیگ  کامل دانلود شده و نصب هم شده ....

بعد از اینکه صبحانه را خوردم به مدت 15 دقیقه بازی کردم که ببینم چه تغیراتی در اپدیت شده . بعد به دلیل این که در زبان fail شده بودم اجازه نداشتم بازی کنم و بازی را پاک کردم تا 11 فروردین .

پدرم تعدادی تکالیف گفته که اگر انها را به طور کامل انجام دهم شاید اجازه دهد چند روز بازی کنم .

 

روز اول عید ۹۶

به نظر من سال ۹۶ سال بسیاری بدی بود به خاطر حوادث زیاد ...

از جمله  سقوط هواپیما و تصادفات و...

 

روز اول عید مانند همیشه ما سبزه سبز میکردیم و سفره هفت سین پهن میکردیم اما این سال سبزه نداریم . در روز اول عید  صبح زود از خواب بیدار شدیم تا کار هایمان را انجام دهیم و سفره هفت سین پهن کنیم بسیاری از کار هارا کردیم و هنگام رسیدن پدر از کار ناهار را خوردیم و استراحت کردیم البته همه استراحت کردن بجز من 😂 

هنگام تحویل ما به شبکه منوتو نگاه میکردیم و بعد تحویل سال نو منتظر بودیم که بابا بیاید و برویم به خانه مادربزرگ اما بابا زنگ زد و گفت روز دوم عید به خانه مادربزرگ میرویم ما هم  لباس های عید مان را درآوردیم و نشستیم به شبکه منوتو  نگاه کردیم .

elj_gaming

سلام  بر همه دوستان و آشنایان

من به تازگی تقریبا 4 یا 3 ماه هست که به کار اخبار گیم پست های فان مشغول شده ام و در اینستاگرام و توییتر و فیسبوک و یوتویب هم پیج دارم . پیج من در مورد اخبار روزمره گیم و فیلم و ویدیو های کوتاه و گیم پلی ها است . خوشحال میشوم که فالو و سابسکرایب کنید . 

 

elj_gaming