شعر گل وگل
چنین می گفت با پیر عجوزی ((گلی خوش بو در حمام روزی))
رسید از دست محبوبی به دستم
گرفتم آن گل و کردم خمیری خمیری نرم و نیکو چون حریری
معطر بود و خوب و دلپذیری (( بدو گفتم که مشکی یا عبیری))
که از بوی دلاویز تو مستم
همه گل های عالم آزمودم ندیدم چون تو عبرت نمودم
چو گل بشنید این حرف و شنودم بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
گل اندر زیر پا گسترده پر کرد مرا با همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد ((کمال همنشینی در من اثر کرد
و گرنه من همان خاکم که هستم .
الیا جمشیدی هستم